توی تاپیک های قبلیم تقریبا 5 ماه یش اومدم گفتم خاستگار دارم تکنسین ازمایشگاس و.... کنکوری ام فکر درگیرشع...
5 ماه گذشت به اندازه 50 سال پیر شدم.
خاستگار نبود گویا... فقط اومد منو درگیر کرد.... بشدت علاقه پیدا کردم دیوانه وار بهش فکر میکنم...
داستانش مفصله.... کلی تلاش کردم اوکی کنیم رابطه رو.. اوایلش اون ابراز علاقه و میگفت خیلی خوشم اومده و.... بعد یه مدت سرد شد و گفت من مشکل adhd دارم نمیخوام اسیب ببینی بعد من گفتم درستش میکنیم و.... باز کلیییی بهونه اورد و.... بزور داستانو کش دادم و اون غیبش میزد ولی همیشه تاکید داشت سرش شلوغه و کلی حس داره ب من.
5 ماه درگیرشم و جنگیدم و نشد الان خستم و منتظرت حسم از بین برع
کلا از درس افتادم
شب تا صبح فکرم درگیرشه. فقط میگم لعنت به ادم نامرد.
من ردز ب روز حسم بیشتر شد و اون دور تر شد.
حتی ازم خواست بره فکز کنه میخواد ادامه بده یا نه..بعد زنگ زد گقت به نتیجه ی خاصی نرسبدم واسه ادامه دادن و وسط حرف زدن گفت کار برام پیش اومده برم 2 ساعت دیگ زنگ میزنم ک خبری ازش نشد
نمیخواست ادامه بده بهونه میاورد بعد من احمق انقدر حسم شدید بود مثل احمقا نمیفهمیدم
دینم و روحمو و دلمو همه رو دادم رفت اخرشم شکسته شدم و افسرده