آقا من بچه بودم زیرزمینیمون درس میخوندم ی گربه نمیدونم در باز بود رفته بود اونجا چندتا بچه به دنیا آورده بود بعد منم خوب ترسو چندبار به مامانم اینا گفتم این گربه هارو از زیرزمینی ببرید اونهام پسر همسایه رو خبر کردن اومد گربه ها رو گذاشت سرکوچه
من که رفته بودم مدرسه
خواهرم اینا تعریف کردن مامانش اومده اینقدر سر وصدا کرده که گربه ها نیستشون کل کوچه اومدن بیرون
از اون سال دارم با خودم میگم چقدر احمق بودم کاش گربه هارو میذاشتیم دم در خوب مخمون کار نمیکرد
من نمیدونم چطوری باید اینکارو جبران کرد
شما راه حلی ندارید؟