یک نفر آمد به محضر میرفندرسکی از بزرگان صوفی و طریقت و گفت کاملا از دنیا بریده ام و آماده ام در خدمت شما باشم برای سیر و سلوک و طی طریق استاد که صاحب کرامات بود روزی خواست محک بزند او را برای تهیه ی غذا کشک داد به شاگرد گفت بساب شاگرد مشغول سابیدن کشک شد استاد گفت اگر تو را کامروا کنم هر چه طلب کنم از تو می دهی شاگرد گفت آری می دهم میرفندرسکی تصرف کرد در شاگرد شاگرد صدای در شنید در را باز کرد دید مقامات دربار را که می گویند حاکم وفات کرده و ما از تو اصلح تر برای حاکمیت نمی شناسیم او با آنان به دربار رفت ابتدا بر روی تخت نشست بعد به خزانه رفت و از گوهری بسیار زیبا خوشش آمد و آن را برداشت سپس به حرمسرا رفت و کنیزکی زیبا را قرین خود کرد مدتی گذشت سربازان گفتند ای حاکم مردی پشت دروازه است بنام میرفندرسکی و تقاضای دیدار با شما را دارد اجازه ی حضور داد میر فندرسکی آمد و گفت قولت که یادت هست گفت یادم هست طلب کن هر چه می خواهی استاد گفت تخت را می خواهم حاکم امتناع کرد و نداد استاد گوهر را خواست نداد کنیزک را خواست نداد استاد تصرف را برداشت و حاکم دید در خانه ی استاد در حال سابیدن کشک است و دربار محو شد میرفندرسکی نگاهی به او کرد و گفت کشکت را بساب