2777
2789
عنوان

حکمت و آگاهی

33 بازدید | 0 پست

یکی از داستانهای معروف صوفی و عارف بزرگ میرفندرسکی

میرداماد در حیاط مدرسه مشغول وعظ و سخنرانی برای شاگردان بود و از راستی و حتمی بودن عذاب شدن گنهکاران توسط خداوند می گفت که ناگهان بیهوش شد و شاگردان هر کاری کردند هر طبیبی آوردند موفق نشدند او را به هوش بیاورند تا اینکه درمانده شدند و رفتند پیش شیخ الاسلام شهر و ماجرا رو نقل کردند که او پرسید آیا قبل از بیهوش شدن میرداماد رفت و آمدی غریبه ای رو حس نکردین که گفتند بله دم در ورودی یک نفر غریبه را دیدند که بعد از بیهوش شدن میرداماد غیبش زد شیخ الاسلام گفت مشخصاتش چه بود شاگردان گفتند ژنده پوش بود و به نظر می رسید دوره گرد باشد شیخ الاسلام گفت فکر می کنم فهمیدم داستان چیست بروید در سطح شهر و او را پیدا کنید و بیاورید نزد من او میرفندرسکی صوفی و عارف بزرگ است به گمانم در مبرداماد تصرف کرده میرفندرسکی را آوردند نزد او و پرسید از او آیا تو کاری کردی که به این روز افتاده گفت بله دلیل را جویا شد میرفندسکی گفت دیدم یکسره از عذاب خداوند بدون اینکه از رحمت و پاداش خداوند چیزی بگوید سخن می راند من نیز بر او تصرف کردم شبخ الاسلام خواهش کرد که او را به زن و بچه هایش ببخش میرفندرسکی گفت بروید که تصرفم را از او برداشتم

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   بیبیگلیی  |  6 ساعت پیش