سلام یه خواهری دارم خونشون تقریبا نزدیک خونه ماست یه پسر ۵ساله داره که سر و ته این بچه رو بگیری بیشتر اوقات خونه ماست (من عقد هستم خونه مامانم منظورمه)و یا خونه اون مادربزرگش و یا خونه عمش و اون یکی خواهرم و گاهی اوقات هم با برادرزاده م میرن مغازه داداشم
در کل این بچه نمیتونه تو خونه خودشون بمونه کلا همش میخواد بره خونه این و اون و همین به شدت رو تربیتش اثرمنفی گذاشته من چندین بار مستقیم و غیرمستقیم به خواهرم گفتم بچت رو اینور و اونور نفرست در آینده به ضررت تموم میشه ولی کو گوش شنوا حس میکنم خواهرم اعصاب نگهداری بچه رو نداره و تا بچه دهنش باز میکنه که بره خونه کسی و یا گریه میکنه سریع میفرستتش جای دیگه و خواهرم کار درمنزل انجام میده حس میکنم برای اینکه دور برش نباشه زود کوتاه میاد
من شوهرم کارمنده صبح که زود میره سرکار ظهر میاد خونه ما(ما تو روستا زندگی میکنیم و رسم داریم که تو عقدی پیش هم باشیم) هم من هم شوهرم یه جورایی سختمون هست که این بچه دایم خونه ماست (چون هم خیلی حرف میزنم و هم شیطون هست) هم من هم شوهرم حقیقت چون بچه اخر بودیم و تو خانواده شلوغ بودیم حوصله بچه نداریم
منم در کل چون خواهرزادم همش خونمون هست و رو مخمه یه جورایی باهاش لج شدم اصلا ناخداگاه تا میاد خونمون عصبی میشم مث 🐕 دایم هی میخوام دعواش کنم هرکار هم میکنم که خودمو کنترل کنم دعواش نکنم بدخلقی نکنم ولی نمیتونم🥲🥲🥲امروز با مامانم دعوا کردیم سرهمین موضوع (جلو خواهرزادم) که چرا به خواهرم نمیگه بچتو خودت نگه دار قانون بزار براش نهایت بچه دوبار گریه میکنه خیلی بهتر از اینه که خونه کسی بره و...
من با گریه به مامانم گفتم چرا شما باور نمیکنین من اعصاب بچه ندارم زیر فشار هستم نمیتونم هرروز با بچه سروکله بزنم و....و کلی گریه کردم
الان نصف شبی عذاب وجدان گرفتم میگم نکنه بچه خواهرم ناراحت بشه دلش بشکنه😭😭😭😭من بعد گریه که آرومتر شدم بغلش کردم باهاش صحبت کردم ولی الان عذاب وجدان دارم