احتمالا یه پشت استخون توقبرستون
گاهی که به بدبختیا ظلما حسرتا و...نگاه میکنم با خودم میگم سال ۱۵۰۴ نه تو وجود داری نه دردا وحسرتات رفتی تموم شدی رفتی تویی ویه قبر نه استرسی داره نه ترسی
دیگه ۱۰۰۰سال دیگه که بماند تا اونوقت که چند نسل دیگه هم اومدن واحتمالا قبرتم تبدیل شده به خونه یه عده آدم دیگه حتی تو رو کسی یادش نمیاد رفتی تو دل تاریخ بچه ها تو کتاب درسشون دارن زمان زندگی تو رو میخونن وتو (راستش برای روحم اگه وجود داشته باشه نمیدونم هزار سال دیگه کجاست )ولی جسمم حتی این انگشتایی که دارم باهاش تایپ میکنم هم دیگه نیستن