2777
2789
عنوان

زندگی من7

97 بازدید | 0 پست

بعد اینکه مامانم برگشت که من و بزاره چند باری پیشش گریه کردم که مامان تروخدا بابا رو ببخش بچه بودم خریت محض بود دوست داشتن همچین ادمی با وجود حرفایی که بم میزد و کتکاش بزرگتر شدم از غصه وزنم رفته بود بالا هر چی از دهنش در میومد بم میکرد هر بی احترامی به وزنم حتی قیافه ام و به شوخی میگفت اعتماد به نفس نداشتم اون کارگاه کوفتیش که توش کار میکردم رفیق برام نزاشت اخه همسنای خودم اهل گشتن بودن اهل خرج کردن بودن من چی چی داشتم تازه همینم میزد به سرم که ادم نیستی که رفیق داشته باشی؟ کار میکردم بدون دستمزد یه پولی میزد واس جیب خرجی مدرسه فقط در حد کرایه ماشین خیلی اوقات پیاده میرفتم تا اون پولم جمع کنم درس توی مدرسه بد نبود تو مدرسه همیشه قبل امتحان میخوندم همونم نمره میاوردم چون همزمان تو کارگاه کار میکردم نمیرسیدم خونه بخونم اخه خسته میشدم از مدرسه هم بیام دوساعت استراحت ناهار خورده نخورده باید کارگاه میبودم با همه اینا بیشتر اوقات دعوام میکرد که مفت خورم سر عید میشد انتظار داشت با همون چندرغاز پول تو جیبی مدرسه ام که چیزی ام برام نمیموند لباس عید بدم تازه خدا میدونه چه مکافاتی واس لباس عید و موقع مدرسه میکشیدم همیشه چشمم اشک بود یعنی یه سال این موقع ها اشکم ودر نمی اورد نمیگزشت براش رابطه من و اون روز به روز خرابتر از دیروز اما منم کم نمیاوردم انگار که پرده حیا برداشته شده باشه واس تخلیه خودم میگفتم انگار دریده شده بودم دروغ چرا بیشتر اوقات یا مثل اون زنا قهر میکرد

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز