همه فهمیدن که من چمه جزتو که بایداول همه میفهمیدی ومتوجه نشدی تازه الانم که بهت رسوندن من یچیزیم هست اومدی علتشوازم میپرسی مگه تونبایدوقتی بمن نگاه میکنی بفهمی تودلم چی میگذره مگه تونبایدبغل امن من باشی؟مگه نبایدهمه چیزوبدون ترس ونگرانی برات بگم؟چرانشدی؟چرامن میترسم ازت؟
ازوقتی باهات آشناشدم فهمیدم تحصیلات شعورنمیاره ولی پول چی؟پولم بیشعوری میاره؟توکه جفتشوداری ولی چراشعورنداری؟چراحتی وقتی که پرسیدی چراناراحتم بازم من ازت ترسیدم وحتی نتونستم علتشوبگم؟هرچندخودت بایدعلتشومیفهمیدی
علتش همیشه توبودی ولی اینبارعلتش تونیستی علتش رفتارای گذشتته که باعث شدمن کاری که دوس ندارموانجام بدم وبگم کاردرستیه مطمئنم اگه بفهمی چیکارکردم خون بپامیکنی حتی اگه خون بپابشه بازم من ازکاری که کردم پشیمون نیستم
تاحالااینهمه ازکسی متنفرنشدم
متنفرم ازخودت ازاسمت ازصدات ازعطرتنت ازچشای عسلیت ازبغلت ازصدای نفسات وقتی بهت فکرمیکنم ازخودمم متنفرمیشم