آنکه پامال جفا کرد و چو خاک را هم
خاک میبوسم و عذر قدمش میخواهم
من نه انم که ز جور تو بنالم حاشا!
بنده ی معتقد و چاکر دولتخواهم
بسته ام در خم گیسوی تو امید دراز
ان مبادا که کند دست طلب کوتاهم!
ذره ی خاکم و در کوی تو ام جای خوشست!
ترسم ای دوست که بادی ببرد ناگاهم
پیر میخانه سحر جام جهان بینم داد
و اندر ان اینه از حسن تو کرد اگاهم
صوفی صومعه ی عالم قدسم لیکن...
حالیا دیر مغان است حوالتگاهم
با من راه نشین خیز و سوی میکده ای
که در ان حلقه ببینی که چه صاحب جاهم
مست بگذشتی و از حافظت اندیشه نبود!
اه اگر دامن حسن تو بگیرد آهم!