یه روزی یه انشاء نوشتم، تو مدرسه خیلی تشویق شدم بابت نوشتار و سبک نگارشم! به گمونم همون روز بود که فهمیدم قلم بهتر از زبونم می تونه رویاها و احساسات قلبیم رو به مردم نشون بده؛ دو سال بعدش تو استان رتبه آوردم. هنوزم لذتش اون ته ته های ذهنم هست. از اون به بعد قلم به دست گرفتم و از غم و گلایه هایی که هیچ وقت به کسی نگفتم، نوشتم. همیشه دوست داشتم نویسنده باشم ولی نشد. چراش هم چون غمگینه بماند تو سینه من تا شماها هم غمگین نشید♥ ولی تا ابد برای خودم و قلب شکسته م می نویسم. یه زمانی وقتی سیزده سالم بود دوست داشتم بمیرم چون پدرم عذاب مادرم و من بود. ولی این خواسته م زمانی به سیاهی ها پیوست که خواهر کوچولوم رو گذاشتن تو بغل من سیزده ساله! زندگیم سخته ولی با آغوش باز می پذیرمش چون برای زندگی خواهر کوچولوم باید تلاش کنم. از خودم می زنم تا عزیزدلم کمبود نداشته باشه؛ آره شاید هیچ وقت به خاطر وضعیتی که توش به دنیا اومدم خوشبخت نشم ولی برای خوشبختی اون همه کار می کنم؛ حتی زندگی می کنم و نمی میرم!