من و دختر همسایه مون همکار بودیم
اون با یکی از همکارا ازدواج کرد حدود ۲ سال قبل من
مریض میشد میگفت نیست شوهرم خیلی خوبه چشم خوردم
بعد شوهرش
نگم برات خداشاهده که من شاخ درآوردم اینا باهم ازدواج کردن
از بس پسره داغون بوو
تو راهرو صبر میکرد من برم بعد رد میشد
اصلا یه کارایی که نگم بهتره
بعد که ازدواج کردم
میخواست همش بگه این یه ایرادی داره
چون هزاران بار از شوهرش از هر لحاظ بهتر بود
باورت میشه یهو بی دلیل باهام قهر کرد
عروسی م هم اومدا
اما قهر بود تا سالها