یه دختری هست که سالها پیش تو دانشگاه پسریو میبینه
و ازش خوشش میاد
این علاقه از طرف پسره آغاز میشه
پسره اینقدر با رفتاراش و نگاهاش ذهن دخترو درگیر میکنه که دختره علاقه مند میشه
ولی پسر مستقیم هیچی نمیگه
حالا علاقه ای به دختر داشته نداشته به کنار
این دختر از سالها پیش با تصوراتش زندگی میکنه
و هیچ پسر دیگه ای به چشمش نمیاد
انگار فقط همون چهره رو میخواد همون شخصیت رو
پذیرفته پسره عاشق نبوده پذیرفته خودش عاشقه
الآنم ۲۶ سالش شده بنظرتون درسته به یکی از خواستگاراش جواب مثبت بده از روی مجبوری
چون طرفو نمیتونه فراموش کنه اگر باهرکی ازدواج کنه قطعا به دلش نیست
(دختره خودم نیستما)