اونموقع کلاس اول بودم
مرده به بهانه های مختلف یه پاش شهر خودش بود یه پاش پیش ما تند تند میرفت اونجا ۱۵ روز میموند مامانم بود و یه بچه ۷ ساله از نداری چه میدونستم یه روز هیچوقت یادم نمیره چطور کلید کرده بودم رو دفتر نقاشی و مداد رنگی و مامانم چطور جلوم شرمنده بود یادم نمیره چطوری رفت سوپر مارکت محل با چه رویی نسیه واسم خرید که جگر گوشش گریه نکنه بابا من یادم نمیره مریض بودم حالم بد بود مامانم پول نداشت ببره دکتر یادم نمیره چطور بعد من بخاطر اینکه مامانم ازم پرستاری کرد اونم از من گرفت و افتاد رختخواب تو نبودی ببینی بابا چطور بالا سرش گریه میکردم مامان نمیر تروخدا وقتی مامانم تو اون شرایط دیدم یه فامیل داشتیم تو اون شهر با اینکه فامیل دور بود اما صمیمت داشتیم زنگ زدم گفتم عمو مامانم حالش بده خدا خیرش بده هرجا هست واسش بسازه اومد مامانم برد دکتر برگشتنی واس خونه خرید کرد شب مارو اورد گذاشت خونه
بابا نبود ببینه میان برق و اب و گازمون قطع میکردن مامانم چقدر نگران و استرس میکشید
الانم هر موقع به روش میزنم میشینه هاشا میکنه راس میگه چیزی که کوتاه دیوار هاشا اخه نبود ببینه چه بدبختی میکشیدیم تمام تاریخ نبودناشو مامانم تو یه دفترچه نوشته بود بعد اونم به بهانه اینکه کار نیست مارو برداشت برد شهر خودش البته اینم بگم تو همون با ماشین تصادف کرد و اینبارم مامان ساده من به تک تک فامیلاش زنگ زد تا ماشینی که افتاده پارکینگ و در بیاره
اینا همه تاوان خیانت و شکستن دل مامانم بود اما بدبختی هاش اینجا تموم نمیشه