من داشتم بزرگ میشدم چیزی از دعواهاشون نمیفهمیدم و هر سری توی دعوا از ترش یه گوشی مینشستم گوشام و میگرفتم اخه میترسیدم منم بزنه تو این مدتی که تو شهر مامانم زندگی میکرد هر از گاهی یا با مامانم میومد شهر خودش مامانم و میزاشت خونه پدرش خودش شب و روز میرفت پیش خانواده اولش یا خودش تنهایی سفر میکرد
توی اون زمان زیاد بدی از اون مرد یادم نمیاد اما رفتارش با مامانم و دوست نداشتم انقدر بی عرضه بود که مامانم مجبور شد یه مدت بره خونه مردم کار کنه
تا اینکه یادم نمیاد سر چی مامانم و اخر راضی کرد از شهر خودش بره یه شهر دیگه که یه ساعت با شهر مامانم فاصله بود و یه ساعت به شهر خودش نزدیک اما خدا میدونه با من و مامانم تو اون یه سالی که اونجا بودیم چی گذشت