مامانم هرچی میشه میکوبه تو سرم جدیدا هم بدتر شده به من میگه تو هیچی نشدی عرضه هیچی و نداری عرضه نداری کار پیدا کنی هم سن های تو الن بلن تو عرضه درس خواندن نداری بعد یکی هم دوست داشتم اونم هی میکوبه تو سرم که تو الی بلی یک سری چیزا که اینجا نمیشه گقت
نمیدونستم که دوست داشتن یک آدم ی گناه برای من حساب میشه
هیچ انگیزه ای هم ندارم اصلا دیگه دوست ندارم زندگی و خسته شدم از همه قلبم شکسته از همه احساس میکنم هیچکس و ندارم