شاید بعد چند وقت این تصمیم و بگیرم که زندگیم و تعریف کنم بلکه یکمی سبک بشم کمتر خودمو مقصر بدونم
مامانم ۲۲ سالش بود که برای فرار از دست نامادریش با یه مردی ازدواج کرد از یه شهری که ۹ ساعت با شهر خودش فاصله داشت که بعد تو نامزدی زمانی که کار از کار گذشته بود فهمید این مرد یه زن و دو تا بچه داره
از ترس ابروش سکوت کرد و تن به این ازدواج داد فکر میکرد شرایط به مرور بهتر میشه ولی نشد بعد ازدواج فهمید که اون باردار هستش و مامانم با شنیدنش خیلی شکه شد
درست چند وقت بعدش مامانمم حامله شد ولی اون مرد نمیخواست میگفت سه تا بچه دارم مامانم با کلی نذر و نیاز باردار شده بود و به زورم که بود بچه رو نگهداشت مرده ام بعد چند ماه با این قضیه کنار اومد و دیگه کاری نداشت
تا اینکه بعد بدنیا اومدن من...