در من زنی زندگی میکندکه خوشبخت نیست اما هر روز به خانه اش سرو سامان میدهد برای فرزندانش مادری میکند غذا میپزد میشورد می سابد اما هیچ کس نمیداند روحش درد میکند و جسمش تظاهر به قوی بودن هیچ کس نمیداند هر شب حسرتهایش را در تار و پود ظلمت شب جا میگذارد و صبح دوباره به زندگی باز میگردد باورش سخت است اما یادت نرود من یک زن هستم.