من امروز خیلی ناراحت بودم نه حوصله حرف زدن نه کاری کلا خیلی بیحال و خسته بودم از هرچیزی هم زود عصبانی میشدم
بچه ی خواهرم هم با دختر دایی ام که شش سال دارن هردو اومده بودن خونه ی ما بعد اینقدر شیطنت کردن
هرچی داد زدم که بسه بسه انگار حرف منو نمی شنیدم ده برابر شو انجام میدادن آخر کار هم رفتن بیرون از خونه و اینقدر در و محکم از بیرون میزند که دیگه من صبر و حوصله ام تمام شد در رو باز کردم و دست بچه خواهرم به محکم کشیدم و اون افتاد زمین بعدشم کلی سرش داد زدم