وقتی زیر فشار و تهتها بودی اومدم دستت رو گرفتم...
وقتی کسی باورت نداشت، باورت کردم، وقتی همه از بدیهات میگفتن و لقب های ناسپاس و سواستفاده گر بهت میچسبوندن من هیچکدوم باور نکردم...
از خودم گذشتم تا استعدادها و قشنگی هات رو نشون بدی...
ته قلبم بهت علاقه داشتم ولی نمیتونستم بهت بگم...
«چون دستت گرفته بودم و در مقابلش نمیتونستم ازت چیزی بخوام»
میدونستم فکر میکنی اتفاقاتی که برات میوفته تقصیر منه ولی باز هم سکوت کردم، میدونستم فکر میکنی ازت توقع دارم، نه من فقط توقع داشتم که مثل قبل باشی و نذاری حرفها اذیتمون کنه...
بقیه رو باور میکردی...
دوستان من هم اذیتت میکردن، نمیتونستم در مقابل اذیت ها ساکت باشم، بارها گفتم نکنید...
ولی به حرفم گوش ندادن...
من شایعه پشت سرت راه ننداختم، من پشت خانوادهات و مشکلاتت بد حرف نزدم، تحقیرت نکردم تو جمع، تو جلسات نگفتم مثل برج زهرمار میمونی و یا نگفتم با سیلی پرتش میکنم بیرون...
بله یه مدت عصبانی شدم و پشتت رو رها کردم ولی خدا سر شاهده باز هم اومدم و بلندت کردم...
من به بقیه اصرار میکردم که کاری باهات نداشته باشن، به بقیه اصرار میکردم که مشکلات داره تو خونه شما اذیت نکن...
ولی همش برعکس شد...
هرچی بود بهم گفتی و گفتید...
من مجبور بودم ازت دفاع کنم...
چون من با خدا درموردت حرف زده بودم...
الان ۴ ماهه هیچی نیست، نه منو دیدید و نه حرفی...
اونا رو باور کردی و شاید با اونا هم الان راحت تری...
(تاپیک اولم داستان هست، پسرم)
من به خدا نیت بدی نداشتم...
اونا حتی نیت من رو هم بد جلوه دادن...