خلاصه ماجرا را تعریف کنم
من خاطر خواه دختری بودم نگو این قبلا سه بار ازدواج کرده بود و الان ازدواج چهارمی کرده که پسره ازش کوچکتر
خودشو مجرد جا زده بود پسرها دوست می شد می رفت پیشون پول می گند ازشون
به من هم بی محلی می کرد من خبر نداشتم که همکارم گفت اینطوری بوده این کارها کرده