نمی دونم چم شده اه
خواهش میکنم بهم نخندین خودمم نمیدونن بخندم یا گریه کنم
من یه خواستگار خیلی خوب داشتم هم خانوادشون خول بود و هم وضع مالیش خوب بود خیلی دورادور فامیل هم میشیم سال قبل خواستگاری کرد منم اصلا به ازدواج فکر نمیکردم چون برای کنکور میخوندم بابامم جواب منفی داد و من اصلا برام مهم نبود و گفت درس میخونه امسال رتبه ها اومد ولی چون پزشکی شهر های دور می یاوردم نرفتم باز پشت کنکور موندم تا پزشکی شهر خودمو بیارم .امسالم خواستگاری و بابام بازم گفت درس میخونه و منم واقعا قصد ازدواج نداشتم و خودمم جوابم همین بود و برام مهم نبود
تا اینکه عکسشو بهم نشون دادن نمیدونم از اون روز یه جوری شدم ولی بازم برام مهم نبود تا اینکه دوهفته پیش شنیدم ازدواج کرده از اون روز نمی دونم چم شده
آخه هی با خودم میگم به درک درستو بخون خانم دکتر شو
ولی هی عکسش می یاد جلو چشام و یه جوری میشم ناراحت میشم آخه من که اهل عشق و عاشقی نیستم پس این خوره چیه که به جونم افتاده و ول نمیکنه؟؟؟؟
جتی تمرکز ندارم درست و حسابی درسمو بخونم.