قدیم استادی دید یکی از بهترین شاگردانش با تاخیر و پیشانی خون آلود وارد جمع شد پرسید ماجرا رو شاگرد گفت در راه به سواری برخوردم از افسران حاکم بود بی دلیل با شلافش به پیشانیم زد و خون جاری شد استاد پرسید تو چه کردی گفت هیچ به خدا واگذارش کردم استاد گفت چرا اینکارو کردی زود برگرد پیدایش کن هر کاری می کنی بکن فقط از خدا پس بگیر تاوانشو شاگرد رفت و دید اسب افسر را بر زمین زده و افسر جان داده