بخاطر اروم کردن حمله عصبی سیگار میکشیدم
مادرم فهمید گفت یکبار دیگه بکشی شیرمو حلالت نمیکنم منم به احترامش گفتم چشم و نمیکشم ولی دارم میمیرم زنده میشم انگار یکی قلبمو محکم فشارررر میده چاقو میزنه تند تند توش....
تا کنکور چیزی نمونده باید خودمو جمع کنم اما تش بتونم روزی سه ساعت درس بخونم ثانیه به ثانیه دارم میمیرم زنده میشم مشکلات یکی دوتا نیست نمیدونم برای کدوم بنالم کنارش عذاب وجدان هم خفم میکنه یوقتا میگم مادرم مگه جای منه ببینه دارم چقدر حمله عصبیو قائم میکنم و خم به ابرو نمیارم؟
انگار اینطوریم دستم یخ میشه کلییی عرق میکنه دست پام قلبم سنگینی میکنه خیلی زیاد
نفسم بالا نمیاد مخصوصا شبا یوقتا نفسم قطع میشه سرفه نمیکنم یا میکنم بدجور سرفم میگیره حتی گریم نمیاد
کاش مادرم هیچوقت قضیه سیگار کشیدنم نمیفهمید تنها چیزی که یزره جای حمله عصبی و نوشخوار فکریم میگرفت یزره همین بود نمیتونم برم پیش روانشناس یکبار رفتم بم قرص تجویز کرد اما قرص میخوردم حس بدی داشتم بدنم گرم میشد و مخصوصا سرم پر حرفی میکردم و یکسری رازامو خود سر لو میدادم یا به افرادی که کات کردم پیام میدادم خودمو کوچیک میکردم فاز مهربونی میگرفتم کلا خیلی بد بود صورتم خط لبخند افتاده و چشام اندازه چاه گود افتاده برام دعا کنین من فقط ۱۹ سالمه...