عزیزم من به روز از شدت شکنجه های همسرم و مادرش و بی پناهی و تهدید مداوم که بچم رو که چند ماهه بود ازم میگیرن، افسردگی کتک، تهمت ناموسی، تحقیر مقایسه ....
زیر تمام درها رو بستم که لوله گاز رو باز بذارم و با بچم خلاص شم. یه لحظه بچم خندید. زیر و رو شدم. گفتم خدایا صبر می کنم. کمکم کن
الان چهارده سال میگذره. مادر شوهرم نابووووود شد. تاوان بدی داد. شوهرم ساکت شد. بچه هام عالی
خدا هست. فقط بنده یک قدر شناس و قوی میخواد. برو ورزش، کار پیدا کن. هر روز سوره یس بخون. کتاب، قرآن نماز...
زندگیت زیر و رومیشه