دختر خالم اینا ماشین ندارن
ما توی روستا زندگی میکنیم
اینجا مدرسه نداره
ما توی یه مدرسه ی دیگه ثبت نام کردیم
اونا به من میره میاد
یه چیزی ام بهش گفتنی بر میخوره بهش
یه روز رفتنی چهارشنبه من بیدار شدم ساعت ۷:۳۰ بهش زنگ زدم گفتم میخوام برم
دوباره رفتنی ساعت هشت بهشت زنگ زدم گفتم داریم میریم بیا جلوی مسجد
برگشته به من میگه یه چند دقیقه وایسا آماده شم
بهش میگم بابام بیرون وایساده
منو دعوا میکنه
امتحانم دیر میشه
بعد برگشته میگه برو من دایی میام
بعدا وقتی تو مدرسه دیدمش باهم حرف زدیما ولی قیافه می گرفت
نمیدونم واقعا باهاش چیکار کنم
خیلی نمک نمک نشناسه
جلوی دخترا برگشته میگه به این هیچی نگینا میره به مامانم میگه اونام برگشتن میگن پس مریضه
درحالی که من هیچی به مامانش نمیگم