خیلی از خانواده پدر و مادرم بدم میاد خیلی اذیتم کرن
دختر عموم مثلا اومد خونمون من با مهربی باهاش رفتار کردن براش لاک زدم بعد کلی از وسیله هایی که تو اتاقم بود رو برد یا مثلا عمم من رو میبرد خونش که بچه هاش تنها نباشن اصلا هیچ علاقه ای به من ندارن مادر بزرگم الان یکساله که من رو ندیده اصلا براش مهم نیست ولی برای نوه های دیگه همیشه باید کنارش باشن یا مثلا دختر خالم وقتی بچم بودم من رو بغل کرد بعد اصلا درست نگرفت افتادم زمین دندونم کلا شکست باید برم ارتودنسی کنم