چه ها من معلم ریاضی کانونم اونجا ی شاگرد دختر دبیرستانی دارم پدرمادرش ی ساله فوت شدن بچه داغونه ی بار تو کلاس گفت چرا زندم ب چ دلخوشی کاش بمیرم
انقدر دلم سوخت کفتم خدایا من خودم دختر دارم تموم سعیمو میکنم این چند ماهه پیشمه خوشحالش کنم
چند بار هوا سرد بارونی بود رسوندمش چون خونشون با ما تو یک خیابونه
بعد عکس بچمو تو بگ گراند دید هزاربار گفت نزدیک خونتونم بیام توروخدا ی بار احازه دادم اومد بچه رو دید رف
ی بارم رفتیم کافه باهم تموم این روزا رو داییش تحت کنترل داشت و خبرش داشت حالا اومده داییش اموزشگاه ابروریزی که اره تو بی اجازه بچه رو بردی و چ حرف ها ابروی منو برده من فقط دلسوزی کردم و سوختم دلسوزی نکنید برای کسی