بعد زایمانم مادرشوهرم ۴۰ روز خونمون بود من استرس داشتم و حضور این از استرسم کم میکرد ولی بشدت رومخ بود تکون میخوردم میگفت اینجوری نهههه ، میومدم پوشک بچه رو عوض کنم میگفت رو زیر انداز اخه ! دیگه نمیگفتم پس رو چی 😐 اصلا جواب نمیدادم چون میدونستم رو پرقو هم عوض کنم میگه اشتباهه ، شلوار جورایی میپوشوندم میگفت نپوشون پاهاش باید هوا بخوره ، شلوار ساده میپوشوندم چپ و راست میگفت پاهاشو بپوشون جوراب پاش کن ب گرما عادت کنه ! کلاه میذاشتم میگفت این چ کلاهیه بعد ب شوهرمم راپورت میداد ک شیرخشکو ریخته رو پیرهن بچه ، کلاه بچه اومده بود رو دهنش و .... شوهرمم ساده با من میجنگید ولی من بخاطر استرسم ترجیح میدادم بمونه بعد رفت خونه دخترش شهرستان من خیلی گفتم نرو و ... اینم گفت نمیرم شهر خودم برمیگردم اینجا
حالا من راه افتادم و دیگه نیازی ندارم میترسم بیاد دوباره وابسته شم و تنهایی از پس کارها برنیام شوهرمم الان کمک حالم اون بیاد دیگه کمک نمیکنه
بعد شوهرم هی زنگ میزنه بیا و ... میگه زشته باید بیاد نزن زیر حرفت گفتم خب بگو زحمت نکش ما راه افتادیم اگ میای بیا بچه رو ببین ولی ما دیگه نیاز ب کمکی نداریم
بنظرتون زشته بگه ؟