2777
2789

این شبیه همون کاربریه که یه شب اومد داستان زندگیشو تعریف کرد گفت اسمش پرویزه سادیسم داره پولدارترین آدم تبریزه منم سنم کم بعدش گفت باید الان برم پیشش و برنگشت و نی نی یار فهمید تاپیکشو ترکوند

🩵 پسرم بی صبرانه منتظرم روی ماهتو ببینم خیلی ذوق دارم واسه اومدنت 🩵 👶 یه اردیبهشتی خوش قلب تو دلمه 👶 ۱۴۰۵/۰۲/۱۱ 🩵🩵🩵🩵خوش اومدی پسرررررم 😍😍😍

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

اره یه سال گذشت  سال اول هنرستان منم تموم شد تابستون منو برد خونشون خوب من عاشقش شده بودم اونم تظاهر میکرد عاشقمه اما نه اون جوری که من میخوام یه جورایی منو این عشق منو راضی نمیکرد اون اشنیاه کرد وقتی از اون دختر ازش پرسیدم گفت همه چیو گفت از عشقی که بهش داشته از دیدارهایی  که باهاش داشته از همه چی از اینکه حاضر بوده براش بمیره اما به من نکفت هیچ وقت نگفت حتی رودرو نگفت دوسم داره 

این منو شکاک کرد بی اعتماد کرد  ولی نمیدونم چرا هربار ازش متنفر نمیشدم نمیتونستم دل یکنم نمیتونستم راز دلمو به کسی بگم شبا اشک میریختم ولی چه فایده اشکای من براش مهم نبود تازه بجای اینکه بفهمه من چمه باهام دعوا هم داست میگفت اهههه من خوابم میاد اگه میخوای اینهمه کرکر کنی فردا برو خونه بابات 

اون از عمه من بدش میومد چون این تنفر به مامانشو خواهراش ربط داشت وقتی عمه من رفت تو کارخونه اونا سرکار مامانش نمیخواست زن اونجا کار کنه افتاد سر لج با شوهرش رختخوابشو جدا کرد خواهراش  هم هی جلو اونا بد میگفتن که چرا این زن باید بره سرکار ولی خدا میدونه که عمه من هیچ وقت هیچ کار خطایی ازش سر نزد خیلییی صادقانه براشون کار کرد اما اونا فقط تهمت زدن غیبت کردن حتی جلو من به عمم بد میگفتن خوب این روی اونم اثر گذاشت اولا فک میکردم میخواد تلافی کارای عممو سر در بیاره چدن همش بد و بیراه میگفت این منو عصبی میکرد 

ولی بابام جوری تربیتم کرده که وقتی عصبیم لال میشم حرف نمیزنم این حرف نزدنه به ضررم شد هر دفعه هرچی گفتن من هیچی نگفتم اونا فک کردن منم بدم نمیاد که چیزی بگن و دیگه هم نتونستم جلوشونوبگیرم خودم کردم خودم ساکت شدم تقصیر خودم بود  

اره منو تابستون برد خونشون دو سال از عقدمون میگذشت بابای منم داشت خونه جدید میساخت و دستش تنگ یود میگقت حدود یه سال دیگه باید صبر کنین تا بتونم جهیزیه خوب بگیرم الیته همون اولم گفته بود گفت که من دارم خونه میسازم و نمیتونم به این زودی بیفتم تو کار جهیزیه و دخترم هم داره درس میخونه بزارید درسش تموم بشه البته اضافه کنم من هیچ کدوم از این حرفارو نشنیدم حتی مهریه ام رو هم خودم تعیین نکردم در واقع من هیچ کاره بودم حودشون  بریدن و دوختن  اونم شوهرم هم خی اینو میکوبید تو سرم که اگه ناراحتی اعتراض داری برو به بابات بگو منو تو چیزی نگفتیم نظری ندادیم که حالا بخوایم درموردش حرف بزنیم هر وقت دعوامون میشد من نمیذاشتم خونوادم بفهمن اما اون اونقدر دادو فریاد میکرد تمام فک وفامیلش میفهمیدن مامانشم که دهن لق هرچی میشد میزاشت کف دست اینو اون بعدش مینشست گریه میکرد اخر کار میوفتاد تقصیر من    خوووب تابستون که خونشون بودم باباش همش تیکه میپروند هی چیزی میگفت همش میگفت کسی خونه خوب بخواد جهیزیشم باید خوب باشه نمیخواست خرج خونه بکنه گفته بود پشتتونم ولی نبود گفته بود پسرم بچس خرج همچیتونو میدم ولی نداد من تو سه سال عقدی که بودم هیجا منو مبرد که دلم به مسافرتی که برم خوش باشه نمیخواست خرجمون کنه تیکه بار من میکرد اینقدرکه باباش چیزی میگفت مامانش حرف نمیزد ولی به جاش خواهراش خوب پرش میکردن 

ببخشید استاتر تا تو بقیرو بنویسی... بچ ها این تاپیک مانتو خریدم ای کاش پام میشکست اخرش چیشد 6-7 &nbs ...

میگم این چی هست که اینقدر پر بازدید شده به نظرم داستان خاصی نیست. یعنی همون اولش رو دیدم ادامه ندادم. 

تصمیم گرفتن دست خودمان نیست. تنها چیزی كه باید درباره اش تصمیم بگیریم این است كه با روزگاری كه نصیب ما شده است ، چه بكنیم.
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2834
2835
2108