آخر خرداد قرارداد خونه تموم ميشه بعد يه واحد خيلي خوب ديدم كه ممكنه اجاره بره
به شوهرم ديروز گفتم به صاحبخونه زنگ بزنه و اونم گفت باشه
حالا ديشب بهش ميگم صاحبخونه دو حالت داره يا ميخواد پول پيشو زياد كنه مثلا ٢٠ ميليون يا اينكه اجاره بگيره كه ما هيچ كدومو نداريم اين واحدم از دستمون بره بدبخت شديم كه برگشته ميگه حالا بذار من باهاش حرف بزنم بعد دوباره من اومدم حرف بزنم ميگه ساكت شو ديگه من خستم
از استاديوم و خوش گذروني اومده بود
منم فقط بهش گفتم تو بيشعوري و
امروز از صبح قرار بود به صاحبخونه بگه كه زنگ نزده بود
بعد اومد خونه زنگ نزد گفتم زنگ بزن ديگه
گفت بذار بچه بيدار شه
گفتم اوكي
بعد مجبور شد زنگ زد اونم گفت ميام شب حرف ميزنيم (شوهرم نگفت راجع به قرارداد ميخواد حرف بزنه)
بعد من چون ميدونم پيرمرده حواس پرته و يادش ميره گفتم خب تلفني ميگفتي
اينم گفت من امشب حلش ميكنم تو كاريت نباشه
تا الان زنگ نزد صاحبخونه
اينم داشت ميرفت باشگاه گفتم ديدي زنگ نزد گفت از باشگاه برگشتم بهش زنگ ميزنم كه من عصبي شدم گفتم تا آخرين لحظه بايد حرص بخورم ديگه؟ الان زنگ بزن
بعد زنگ زد بازم نگفت كارشو صاحبخونه هم گفت فردا ميام
اينم گفت باشه و قطع كرد
فردا قراره بريم شمال
يعني مغزم تير كشيد از دستش
تمام دست و پاهام يخه از دستش
گفتم مگه نميخوايم فردا بريم شمال گفت صبح تلفني بهش ميگم(ميدونم زنگ نميزنه)
شروع كردم داد و بيداد بعد دخترمو بغل كرده ميگه مامانت آشغاله
منم گفتم اگه اون خونه از دست بره روزگارتو سياه ميكنم و...
الانم گم شد رفت باشگاه
من با اين حجم از بي خيالي و بي عرضگي چيكار كنم؟سرم داره منفجر ميشه