یک سال و پنج ماه درگیر پایان نامه دکتری مم هفته دیگه دوشنبه دفاع دارم شهر غریب ما زندگی میکنیم شهر اصالتمون چهارساعت فاصله داره که پدرمادرامون اونجان.
شهر دانشگاهیمم از شهر اصالتمون چهار ساعت دیگه فاصله داره من اومدم خونه پدرم که وسایلم و کارامو بکنم استادم یه عالمه چیز بهم گفته اونوقت شوهر بیشعورم پولی که بهم نداد بلیط اتوبوسمم نداد
امروز زنگ زده نه سوالی نه چیزی میگه رفتی از پدرمادرم سر بزنی؟
منم داغ کردم شروع کردم داد و بیداد کردن و فحش دادن
میخوام ازش جدا شم این ادم هیچوقت کنارم نبود و درک م نکرد من اینهمه رفتم تنها خونه ننه باباش اون یبارم نیومده دیگه نمیخوامش اصن ذره ای هم ناراحت نیستم نه گریه کردم نه هیچی با همون ننه باباش که فقط بلدن پر ش کنن گور به گور شه.