بچها این و اینجا میگم چون واقعا هیچکسی نیست باهاش حرف بزنم
بابام سه روز دیگه عمل جراحی پیوند استخوان داره و از آخرین باری که بیمارستان بود یکسال میگذره
خواهر من کوچیکه خیلی کوچیکه و به بابا خیلی وابستس ، نمیتونم دوباره بهش بگم بابا رفته بیمارستان خیلیم باهوشه و حساس
جدای از اینا
من واقعا احساس میکنم یعنی دیگه دارم مطمئن میشم ایندفعه بابا میمیره ، سری قبلم نزدیک به فوت بود ولی ایندفعه به دلم بدجوری افتاده
همه چی شبیه خدافظیه همین الان به مامانمم گفتم گفت به دل منم افتاده ، داریم دیوونه میشیم
دعا و نذر دیگه تاثیری نداره آروم نمیشم ، حالم خوب نیست چیکار کنم؟ بخدا دروغ نمیگم دارم احساس میکنم کاملا به دلم افتاده چیکار کنم .