مثلا امروز با آقای حنیف عظیمی زیست جلسه اولش رو میدیدم
اصلا واقعا حسرت خوردم میبینم
مثلا میگه من تو المپیاد بودم توی ریاضی بعد این همه خوب توضیح میده
یا مثلا توی تلویزیون بچه هایی میبینم کوچیکن ولی قرآن حفظن همع چی
والا من مغزم جوریه اصلا خنگه خنگ به خدا راست میگم میخوام ریاضی مثلا حل کنم هیچی تو ذهنم نمیاد انگار توی همه چیز خوابه انگار خلا توشه
هیچ تصمیمی نمیتونم بگیرم باید چیکار کنم خیلی کندم
مثلا نمیدونم مسئله هایی دیدید که نمیتونید حل کنید وسخته
من کلا توی همه مسائل توی ساده ترین چیزا مثال میگم مثال چون من خیاط نیستم برای این پارچه مثلا چند متر هست البته مثالی گفتم چون با پارچه واینها کاری ندارم اصلا من من میخوام کنکور بدم همینجوری دارم میگم
بداهه گوییم خیلی صفره
خیلی میشینم پای درس
خیلی دوست دارم به جایی برسم
آیندمو دوست دارم یک دختر بشم با رتبه خوب توی کنکور
وقرآن حفظ کنم
و زبان انگلیسی بلد شم آرزومه آرزوم
ولی خودمو خیلی پست وبی ارزش میبینم
متاسفانه مثلا ریاضی حل میکنم نه تنها فقط ریاضی مثلا حساب وکتاب
هر عدد رو میخوام کم کنم باید زیر هم بنویسم
یا مثلا یکی میگه فلان ساعت کار کرد توی فلان روز چقدره
یا مثلا مسائل این شکلی رو گیر دارم