به نقطه ای رسیدم که دیگه هیچی برام مهم نیست نه اینکه کل روز بخوابم نه اما از درون احساس پوچی میکنم حتی دیگه حوصله ندارم وقتی کسی ناراحتم میکنه غصه بخورم یا غر بزنم این دوسال گذشته بدترین سال های عمرم بود نزدیک ترین هم خون هام کارایی باهام کردن که من خودم هیچوقت حتی برای دشمن هام نمیخوام کلی عذاب کشیدم هزار بار غرورم خورد شد الان حس میکنم از من به جز یک تصویر هیچی نمونده حس میکنم احساسم مرده حتی دیگه نمیتونم گریه کنم