شوهرم عاشق خواهرشه و رسما شده برده اش. خواهرش شوهر داره و یه پسره ۱۸ ساله. شوهرش ماشین داره ولی شوهر من باید خواهرش رو ببره همه جا برسونه. هر وقت مریضه یا کاری داره زنگ میزنه به شوهرم ، اون هم آب دستش باشه میذاره پایین میدوئه میره دنبالش.
تمام خرید خونه خواهرش رو انجام میده. میوه، سبزی، گوشت ، مرغ ، همه چی رو شوهر من میره براش میخره. اون وقت تو خونه ما واسه خرید همیشه دیر میره. یه بار یک ماه تمام ما میوه نداشتیم چون شوهرم وقت نمیکرد بخره چون مشغول سرویس دادن به خواهرش بود وقتی خواهرش خونمون بود من یه دفعه گفتم یک ماهه میوه نخریده، خواهرش یه دفعه عصبانی شد بهم گفت " خودت برو بخر!! مگه چلاقی؟؟؟"
شوهرم اصلا حالیش نیس که خونوادش فقط دارن ازش کار میکشن و اذیت میکنن اگه هم من حرفی بزنم بهش یه دفعه وحشتناک عصبانی میشه و با من دعوا میکنه. من ناراحتی قلبی دارم و بخاطر همین همش استرس میگیرم و به قلبم فشار میاد.
حتی وقتی که من مریضم اصلا منو دکتر نمیبره. من خودم باید برم یا با مادرم برم ولی وقتی خواهرش میخواد بره چکاپ (هر ماه ۳ بار میره پیش متخصص چکاپ) شوهرم با خوشحالی میبرتش از صبح دکتر، شب برمیگرده و اون روز سرکار هم نمیره.
بجز اینا شوهرم میذاره هرکی هرچی از دهنش دراومد بارم کنه، نه فقط خونوادش، بلکه آشنا و دوست و همسایه هم همینطور و از من انتظار داره که جواب ندم. هر وقت که خیلی عصبانی میشم و جواب یکی از اینا رو میدم اونا چون میدونن اخلاق شوهرم چطوریه سریع زنگ میزنن بهش و چیزی که گفتم رو بهش میگن تازه پیاز داغش هم زیاد میکنن ، اون هم سریع میاد خونه با من دعوا میکنه و هرچی دهنش میاد میگه. من دیگه خسته شدم. حالم داره بهم میخوره. به خودش هم اگه کسی بدترین حرف رو بزنه به هیچ وجه جواب نمیده و اصلا با کسی نه دعوا میکنه و نه بد میشه. فقط با من اینطوریه. بقیه بدترین بلا رو سرش بیارن باز به اونا خدمت میکنه مثل یه برده ولی به من که میرسه من باید خودم همه کارها رو بکنم و انتظار نداشته باشم که اولویت باشم چون اون الویتش بقیه مخصوصا خواهراشه! اگه هم یکی بهم حرف بزنه باید لال شم حرف نزنم.