تقریبا یکسال پیش بود یه پسری رو دیدم
چند بار دیگه هم گذرم بهش افتاد.بعد متوجه شدم آشناست و پسر بدی هم نیست
تصمیم گرفتم دوستش داشته باشم😂 گذشت و گذشت و من واقعا انگار برای اولین بار از یه پسر خوشم اومده بود
یه جاهایی این علاقه به اوج خودش رسید و من میدیدمش بغض میکردم
خیلی سعی کردم بهش نزدیک بشم نشد.
متوجه هم نمیشدم که نباید ادامه بدم .دلم بدجوری رفته بود طرفم خیلی بیخیال شایدم بی رحم بود.البته نمیشه بهش گفت بی رحم
هم رشته بودیم.همشهری بودیم وجه شباهتمون زیاد بود ولی نشد.شایدم من نتونستم
اینجا دیدم یه خانومی تو مطب دکتر کراش زده و شماره رو هم همون موقع گرفته و استارت کارم زده و بد پیش نرفتن😂من هیچ حسی به این خانوم و کارش ندارم.برای هنه هم آرزوی نیک بختی میکنم.
خب بحثشون حول محور فیزیوتراپی بود
یادم اومد منم به اون آقا پیام میدادم و ازش کمک میخواستم.راجع به موضوعات متفرقه. یه بار در کمال احترام برگشت بهم گفت چرا سوالات رو از اینترنت سرچ نمیکنی؟😂
و مدیونید اگه فکر کنید من دست بردار بودم و همچنان باهاش ادامه میدادم حتی دعا میکردم 😂😂
این آقای بالای ۳۰ سال حتی بهش اطلاعاتم داده بود😂😂😂ولی کراش من جواب وقتتون بخیر رو هم این اواخر نمیداد فقط سلام چون فکر کنم جوابش واجبه😁
چرا من یه سال گیر این آدم بودم؟
چرا انقد ساده برخورد میکردم 😅؟
چرا لااقل مثل ادم برخورد نمیکرد؟ من راضی بودم محترمانه رد میکرد حتی😂
همه اینا رو میذارم کنار هم میبینم چقدر ساده بودم و خدا حفظم کنه واقعا
هیچی.من صرفا یاد گذشته افتادم.هیچ حس بد و ناراحت کننده ای هم ندارم به هیچ کس هم حس بد ندارم
فقط یه لحظه از این قیاس خنده ام گرفت و صرفا میخوام اینجا بنویسمش.همین .
برای کسایی که براشون سوال پیش میاد:خب که چی؟!