من ۷ ماهه عقد کردم تو این ۷ ماه شاید به تعداد انگشتای یک دستم تنها تو خونمون نخوابیدم
از همون اولش یا شوهرم میومد خونمون میموند یا منو به زور میبرد. اینجوری شده بود خالی بازی یه شب خونه ما یه شب خونه اونا
نگین چرا چیزی نگفتم. خدا شاهده از همون هفته اول عقد که دیدم انقدر رفت و امد زیاده گفتم خوشم نمیاد تا عقدیم همش خونه هم باشیم هفتهای دو سه شب نهایتش پیش هم باشیم بقیشم بریم بیرون شب برگردیم خونمون یا میام خونتون شام به زور نگهم ندار بزار برم. هر روز دعوا داشتم سر این قضیه ولی درست نشد که نشد
دیگه زدم به سیم اخر گفتم باید بغل محل کارت خونه بگیری ( شوهرم محل کارش شهر بغلیمونه که ۲ ساعتی راهه و هر روز میره و میاد)
شوهرمم این خونه رو به اسم خونه عروسیمون نگرفت چون نه جهاز گرفتیم هنوز نه عروسی. به این اسم گرفت یه جایی بغل محل کارش بگیره که راحتر باشه انقدر تو راه نباشه منم گفتم خوبه دیگه هر شب خاله بازی نمیکنیم.
حالا بدتر شد خودش از ۶ صبح تا ۸ شب سرکاره منو مجبور میکنه حتما بیام تو این خونه هر روز ۳ روزه از در خونه بیرون نرفتم به دیوار دارم زل میزنم روانی شدم از تنهایی
تو شهر خودمون که ۲ ساعت راهه یه کارم پیدا کردم اجازه نمیده برم . میگم میرم میام حالا ۲ شب تو هفته بغل هم نخوابیم چی میشه ( تو شهری که شوهرم کار میکنه واسه رشته من زیاد کار نیس برخلاف شهر خودمون)
دیوانه شدم به اسیری گرفته شدم
با دوستای دانشگاه هر ۶ ماهی بخوام برم بیرون یه شب نمیزاره هزارتا غر میزنه سرم خونه مادربزرگم خونه خالم نمیتونم برم همش باید دنبالم بیاد خسته شدم نمیتونم نفس بکشم