خواهرم وقتی از شوهر اول خیانتکار و دروغگو و کلاهبردارم جدا شدم با شوهرش بدترین تیکه ها و حرف ها رو بهم زدم گفتن تو خرابی دیگه خونه ما نیا ما ام نمیایم گفتن تو دست بهت بخوره میخوابی حواست باشه با کسب تو رابطه نری چون دیگه رنگ خواهرتو نمیبینی خلاصه کاری کردن که من از خونه مادریم فقط فرار کنم و دوباره ازدواج کردم حالا همه چیزهایی که تو زندگی اول از دست دادم الان دارم و خداروشکر شوهرم آدم خوبیه الان خواهرم و شوهرش که بشدت حسودن و بدبین اومدن سمت من و میخان رفت و آمد کنن متاسفانه من دیگه رو نمیدم و نمیتونم ارتباط برقرار کنم دلم صاف نمیشه حق دارم ؟ شما هم بودید همینکار میکردید؟
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
زندگی در کنار عشق، خوشبختی، خنده، لذت، آزادی، دیدن و تجربه کردن... سختی و شکست هم داره.امیدوارم این سختیها باعث نشه که منو بخاطر اینکه انتخاب کردم به این دنیا بیای و مادرت بشم، سرزنش کنی چون زندگی برای همه تلفیق خنده و گریهست و گزینه حذفی نداره
در حد ارتباط با خواهرت و دانستن احوالش باهاش در ارتباط باش
خونه مادرت همدیگه رو ببینید و تلفنی و هم ارتباط داشته باشید.
دخترکی شاد در من میزیست...که چونان شاپرک، به اینسو و آنسو میپرید...خیال پرواز داشت... و آرزوی پروریدن نسلی...پر از غصه شد...از رویاهایش دست کشید...هنوز پا به سن نگذاشته بود که پیر شد...پولکِ بالهایش ریخت... پَرپَر شد...
آره ولی از دشمن بدتر چشم دیدن نداره حتی مامانم بیاد خونه من باهش دعوا میکنه اونو بیشتر دوست داری
مادرت تو رو بیشتر دوست داره؟
دخترکی شاد در من میزیست...که چونان شاپرک، به اینسو و آنسو میپرید...خیال پرواز داشت... و آرزوی پروریدن نسلی...پر از غصه شد...از رویاهایش دست کشید...هنوز پا به سن نگذاشته بود که پیر شد...پولکِ بالهایش ریخت... پَرپَر شد...