یکشنبه دوشنبه بود رفتم خونه نامزدم توی بن بست همسایه شون یهویی اومد بیرون واقعیتش ترسیدم بخداچون هیچکس نبود...
که اصلا نگاهشم نکردم سرم پایین انداختم رفتم اونم رفت پشت سرش فقط نگاه کردم همینجور بدون قصد قرضی.
اومد در باز کردرفتیم خونه بعدیهویی دیدم بدرفتاری میکنه برگشت گفت چرا بهش نگاه کردی حتما یجور نگاهش کردی ک داشت پشت سرش نگاه میکردگفتم والابخدا نگاه نکردم چرااینقد شکاکی حرفم باور نداری من ترسیدم یهویی اومدتوبن بست مگ من ادمی هستم الکی باکسی لاس بزنم یاهرزه باشم یهویی انبرک ذغال پرت کرد سمتم منم شوک شدم اصلا همچین رفتارهای نداشت سریع لباسام پوشیدم برم خونه نزاشت برم هی میگفت هیچی نگو بیا بشین حرف بزنیم سعی در اروم شدنم داشت ک من دیگه آتیش بودم خلاصه خیلی عصبی خشن شدبودنمیدونم چیشدبود
کلا بعد اون یبار زنگ زد جوابش ندادم رفت ک رفت تاشبش اس داد عذرخاهی کرداینا ورفتتت
کلی زنگ زدم حرف زدم پیام دادم هیچی نگفت
چندروز صبرکردم دیدم خبریش نشد نگران شدم جوابم نمیده چیکارکنم خدایاچراهمچین میکنه بامن