بچه ها بخدا من آدم با جنبه ایم
ولی امروز نمیدونم چراااا یهو سر همین یه حرف دلم شکست و بغضم گرفت
بچه ها نامزدم اومده بود خونمون گرفته بود خوابیده بود نیم ساعت منم دلم نیومد بیدارش کنم بعد ی کار مهمی هم بود باید میرفت حتما و ناهار هم نخورده بود دیگ مامان اینا ناهار خورده بودن من موندم با نامزدم بخورم
یواش یواش میرفتم تو اتاق باااا ذوووق وسایل و میچیدم سر سفره تا دوتایی ناهار بخوریم و وقتی سفره تکمیل شد بیدارش کردم سفره رو که دید دیدم با جدیت گفت تو واقعا انگار دیوانه ای خو میزاشتی با بقیه میخوردیم
وای بچه ها یهو قلبم شکست رفتم بیرون اشکمو پاک کردم و اومدم🥲🥹
اما بعدش گفت غذات خیلی خوشمزست و مرسی