عروسیِ پسرِ پسرخالهی بابامه مرده خودش اومد دعوتمون کرد یه جورایی با بابام اینا صمیمی هستن ولی من میگم چون فامیل دوره ما نریم یعنی من و خواهرم
حالا عموم صبح زنگ زد گف حتما میایی گفتم حالا تا شب معلوم نیس گف نه نداریم من گفتم یعنی میایی دوس دارم بیایی بابامم خیلی میگه بیا مامانمم همینطور
من خجالت میکشم برم اعتماد به نفسم زیر صفر شده حس میکنم غریبن نباید برم
مامانم نوبت آرایشگاه هم گرفته
از ی طرف عموم زنگ زد دیگه نمتونم نرم
شما بگین چیکار کنم