2777
2789

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

ما هنوز ازدواج نکردیم البته نامزدم نیستیم،دوتا عاشقیم که۱۰ساله به پای هم موندیم

این روزا کل زندگیم ختم شده در یک بیت شعر: در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آنجا، ز پس صبر تو را او به سر صدر نشاند🕊 خطاب به عزیزجانی که این امضا رو میخونی :امیدوارم اون اتفاقی که مدت هاست منتظری رخ بده و اشک شوق مهمان چشم های زیبات بشه✨️

چه جالب

دوستش حال وروحی خوبی نداشت بعدش اینجا وابسته ی یه دختری میشه خصوصی در ارتباط بود باهاش یهویی ولش میکنه میره بعدش از رلم خواهش میکنه وارد نی نی سایت بشه دختره رو پیدا کنه راضی کنه که پیداش نشد اون پسره به شدت حالش خراب میشه آخرش فوت کرد منم اتفاقی تو یه تاپیکی رلم دیدم آشنا شدیم برام جالب بود بخاطر رفیقش اومده بود اینجا چون مرد بسیار محترم مغرور به شدتت خودخواه وکاری ومتعهد به رابطه ۳ سه ساله که میشناسمش

ما هنوز ازدواج نکردیم البته نامزدم نیستیم،دوتا عاشقیم که۱۰ساله به پای هم موندیم

همکلاسی بودیم،برای یک پروژه ی دانشگاهی نیاز به همگروه داشت و چون بچه ها تقسیم شده بودن اومد به من پیشنهاد همگروه شدن داد،پسر آقا و موجهی بود نشنیده بودم دختری پشت سرش حرف بزنه،کاری با کسی نداشت به نوعی سرش تو لاک خودش بود،منم قبول کردم همگروه بشیم.اکثر مسئولیت های گروهمون روی دوش ایشون بود و من خیلی کم کار میکردم وقتی هم میگفتم خب منم باید کاری انجام بدم گروه دونفره است میگفت شما به اندازه کافی زحمت میکشید کارهای سخت بمونه برای من که آقا هستم،با هم صحبت میکردیم به وابسته هم گروه بودن و من روز به روز بیشتر از قبل میشناختمش،خیلی مودب و متین بود،همیشه به من احترام میذاشت،گاهی شوخی میکردم و اونم میخندید گذشت و گذشت تا چندماه بعد

این روزا کل زندگیم ختم شده در یک بیت شعر: در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آنجا، ز پس صبر تو را او به سر صدر نشاند🕊 خطاب به عزیزجانی که این امضا رو میخونی :امیدوارم اون اتفاقی که مدت هاست منتظری رخ بده و اشک شوق مهمان چشم های زیبات بشه✨️

همکلاسی بودیم،برای یک پروژه ی دانشگاهی نیاز به همگروه داشت و چون بچه ها تقسیم شده بودن اومد به من پی ...

یه روز باید پروژمون رو تحویل استاد میدادیم و اون روز بارون شدیدی میبارید منم خواب مونده بودم و دیرم شده بودم با عجله خودم رو از خوابگاه رسوندم دانشگاه با کفشی که توی راه گلی شده بود و مقنعه ای که برعکس پوشیده بودم🫠خلاصه رسیدم پیشش و بهش گفتم ببخشید دیر شد و رفتیم که بریم پیش استاد توی راه بودیم که گفت خانم فلانی گفتم بله گفت مقنعه اتون رو برعکس پوشیدید کفشتون هم گلی شده منم از خجالت سرخ شدم و گفتم ببخشید الان میرم سرویس و میام شما منتظر بمونید خلاصه رفتم و بعدش رفتیم پیش استاد و پروژه رو تحویل دادیم

این روزا کل زندگیم ختم شده در یک بیت شعر: در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آنجا، ز پس صبر تو را او به سر صدر نشاند🕊 خطاب به عزیزجانی که این امضا رو میخونی :امیدوارم اون اتفاقی که مدت هاست منتظری رخ بده و اشک شوق مهمان چشم های زیبات بشه✨️

یه روز باید پروژمون رو تحویل استاد میدادیم و اون روز بارون شدیدی میبارید منم خواب مونده بودم و دیرم ...

بعدش که کارمون تموم شد گفت به مناسبت پایان پروژه یه چای مهمون من باشیم موردی داره و بعدش زل زد تو چشمام!همونجا بود که دل و دادم رفت🫠

از اون روز چشم من فقط اون رو میدید ولی اون هیچ واکنشی نشون نمیداد و دیگه مثل قبل همکلام نمیشدیم صرفا در حد سلام و احوال پرسی بود چندماه بعد یه روز که داشتم بعد کلاس میزدم بیرون اومد جلوم رو گرفت و گفت میشه وقتتون رو بگیرم؟ من رو میگی قلبم داشت میومد تو دهنم از استرس با صدای لرزون گفتم بله تعجب کرد خودش از صدام،رفتیم و یه قسمت سالن دانشکده و شروع کرد به حرف زدن

گفت من از همون پارسال از شما خوشم میومد ولی هیچ وقت جرئت بیان حرفم رو نداشتم همگروه که شدیم بیشتر روی حسم مطمئن شدم و الان بعد از چندماه دیگه دیدم نمیتونم،شمایی که همگروه من توی پروژه بودین،همراه من تو زندگی میشین؟!😂

من نمیدونستم تعجب کنم خوشحال باشم استرسم رو چطوری کنترل کنم و.....همونجا بهش بله رو گفتم و الان ده سال میشه که کنار هم داریم عاشقی میکنیم،روزهای خوب و بد زیادی رو گذروندیم و منتظرم که تحصیلاتش تموم بشه و به طور جدی بریم سر خونه و زندگیمون

این روزا کل زندگیم ختم شده در یک بیت شعر: در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آنجا، ز پس صبر تو را او به سر صدر نشاند🕊 خطاب به عزیزجانی که این امضا رو میخونی :امیدوارم اون اتفاقی که مدت هاست منتظری رخ بده و اشک شوق مهمان چشم های زیبات بشه✨️

داستان آشنایی ما سم خالصه

شوهرم با یکی دوست بود،دختره با من!

بعد یه پسری با شوهرم دوست بود که عاشق چند ساله من بوده و من با همه اون چراغ سبزهایی که پسره نشون میداد متوجه علاقه اش نمیشدم

اینم میاد به شوهر من میگه به دوست دخترش بگه بیاد با من صحبت کنه که باهاش اوکی شم منم چون خیلی سرم تو درس بود قبول نکردم

بعد شوهرم خودش میاد جلو و تا مخ منو نزده ول نمیکنه(من ماجرای بالا رو بعدا ها فهمیدم،نگو شوهرم دوستش که بهش میگه متوجه من میشه و چون من خیلی ساده و اهل هیچی نبودم برای خودش نشونم میکنه و پیگیرم میشه،حالا چی میگه به اون یکی پسره رو نمیدونم)

7سال تلاش ولی خانوادم راضی نمیشدن شوهرم انقد اومد خواستگاری تا قبول کردیم و ازدواج کردیم7سالم زندگی کردم الان دارم طلاق میگیرم

تعریف کنید

گفتم عزیزدلم

این روزا کل زندگیم ختم شده در یک بیت شعر: در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آنجا، ز پس صبر تو را او به سر صدر نشاند🕊 خطاب به عزیزجانی که این امضا رو میخونی :امیدوارم اون اتفاقی که مدت هاست منتظری رخ بده و اشک شوق مهمان چشم های زیبات بشه✨️

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز