داستان آشنایی ما سم خالصه
شوهرم با یکی دوست بود،دختره با من!
بعد یه پسری با شوهرم دوست بود که عاشق چند ساله من بوده و من با همه اون چراغ سبزهایی که پسره نشون میداد متوجه علاقه اش نمیشدم
اینم میاد به شوهر من میگه به دوست دخترش بگه بیاد با من صحبت کنه که باهاش اوکی شم منم چون خیلی سرم تو درس بود قبول نکردم
بعد شوهرم خودش میاد جلو و تا مخ منو نزده ول نمیکنه(من ماجرای بالا رو بعدا ها فهمیدم،نگو شوهرم دوستش که بهش میگه متوجه من میشه و چون من خیلی ساده و اهل هیچی نبودم برای خودش نشونم میکنه و پیگیرم میشه،حالا چی میگه به اون یکی پسره رو نمیدونم)
7سال تلاش ولی خانوادم راضی نمیشدن شوهرم انقد اومد خواستگاری تا قبول کردیم و ازدواج کردیم7سالم زندگی کردم الان دارم طلاق میگیرم