۵۰ روزه با شوهرم قهرم
عقدیم
دلم خوش بود بشینم با مامانم درد و دل کنم توی این دوماه
با اینکه ادم برونگراییم همش ریختم توی خودم
امروز نامزدم هی زنگ می زد منم نمی خواستم جوابشو بدم
همین خیلی روح و روانمو ریخته بود به هم
فامیلم بهم پیام می دادن
نشستم با مامانم صحبت می کردم
واقعا سطح تنش روم خیلی بالاست این یکم توی تن صدام اثر داشت با تشنج حرف می زدم
وسط صحبتم شروع کرده که سرطان بزنه به گلوت
سرطانِ حنجره بگیری
به عروسی نرسی و از این حرفا
منم عصبانی شدم میگم واسه چی فحش میدی
نمیگی این ادمی که جلوته بچه ی دوساله نیست
بیست و خورده ای سالشه یکم غرورشو حفظ کنی
بدتر تکرار می کنه فحش هاشو
تهشم بهم میگه روانی فلانی تقصیر نداشت باهات که بهت می گفت روانی
اولین طعنه رو توی مسیر جدایی از مادرخودم شنیدم
مامان خودم که اینو میگه وای به حال بقیه
وسایلمو جمع کردم از خونه بزنم بیرون
نذاشت برم
حالم ازش به هم می خوره
یه ادم چقدر میتونه بیشعور باشه
به جای اینکه بشه مرحم زخم بچه اش میشه نمک روش
حلالش نمی کنم
کلا هر وقت من توی یه دوره ی سخت زندگیمم این آدم سخت ترش کرده برام
زمان کنکورمم همین بود شب و روزمو سیاه کرده بود با رفتاراش و گیر دادناش
کاش می تونستم از این خونه برم
شانسمم از شوهر نیورد
از بددهنی ها و خودشیفتگی اون می خوام نجات پیدا کنم
قراره بیوفتم گیر مامانم که مثل اونه
چقدر بدبختم اخه