ی رفیقی داشتم خیلی صمیمی بودیم ودر حدی که میوه های خونشونمهمون داشتنرو میشستم،وقتی ازدواج میکنه خیلی خودشو میگیره و شوهرشم یه آدمی که سلام بلدنبود،هیچی کلا فاصله میگیریم و تااینکه من ازدواج میکنم و بهم میگه بریم بیرون واینا، منم میپیچونمش،ب مادرم گفتم بریم خونشون بهشون سربزنیم چون چند روز پیش اومده بودن خونمونهمینطوری برای کادو و اینا، بعد دیدم این رفیقم اصلا اوناذم سابق نیست و خیلی خودشو میگیره،من ب مادرم گفته بودم بهشون سربزنیم بریم خونشون ،بعد امروز صبح خواب دیدم ایم رفیقم تواتاقم هست و لامپ یهو میسوزه و میخاد بره روشن کنه میگهروشن نمیشه، یعنی این رفیق من دیگخرفیقم نیست درسته!!تقلا بیخودی نکنم!