2777
2789
عنوان

بارداری ناخواسته خیلی سختههههه

128 بازدید | 14 پست

بچه ها ۷ ماهمه دیگه خسته شدم از بارداری

ای کاش باردار نبودم ای کاش نداشتمش

اولش می خواستم سقط کنم ولی الان وقتی فکر می کنم یه روز تو شکمم ول نخوره دیوونه میشم

خیلی دوسش دارم اما خسته ام و تو عمل انجام شده مجبور شدم ازش خوشم بیاد

همیشه دوست داشتم دختر داشته باشم

ولی پسر شد البته که دوسش دارم ولی دختر بود بیشتر ذوق می کردم



پسر هم خوبه

فرزندم،ازملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که  اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها  فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت  پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم.امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا  تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد. روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی    خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز. روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد، این روزهادارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

ای عزیزم درک میکنم منم چند سال پیش بارداربی ناخواسته داشتم مجبور شدم سقط کنم بعد با همسرم هرکار کردیم نشد دیدیم مشکل داریم الان بعد چند سال کلا بچه مسئولیتش زیاده باید آدم آمادگی داشته باشه اما دیگه الان هفت ماهته به چیزای خوب فکر کن به این که مامان میشی به مامان مهربونپ آگاه ایشالا بامیان راحت داشته باشی. عزیزم

😐 من هنوز درک نکردم دختر و پسر چه فرقی داره مهم سلامتی و اون بچه هست

مهم اینه که خدا روش طرف شماست که بدون هیچ دارویی و استرسی باردار شدی

خیلیا هست.۱۵ ساا ۲۰ سال یه امیدی داشتن بچه دار بشن کلی دکتر و دعوا و درمون حالا بعد ۲۰ سال رفتن بچه از بهزیستی گرفتن اوردن هیچوقت ناشکری نکن خدا قهرش میگیره اونم بچته و از وجود تو داره بزرگ میشه تو دلته همچیو متوجه میشه توشکمت حتی تو قلبت حرفایی باشه نزن این حرفو 🙂

قبول دارم که بارداری ناخواسته واقعا خیلیییی سخته

ولی آخه این طفل معصوما جز ما کیو دارن

اون الان همه زندگیش تویی

من خودم وقتی به وابستگی که بچه م از اول بارداری تا الان که ده ماهشه به من داره فکر میکنم دلم قنج میره واسش

ای عزیزم درک میکنم منم چند سال پیش بارداربی ناخواسته داشتم مجبور شدم سقط کنم بعد با همسرم هرکار کردی ...

منم شوهرم نگذاشت سقط کنم گفت گناه داره

واقعا هم الان وقتی فکر می کنم می بینم اون موقع من درکی نداشتم

اینجوری نگو

وقتی تصمیم گرفتی نگهش داری باید همه قضیه های قبلش رو فراموش کنی

همین الان یکم کمتر تکون بخوره اونی ک کل دنیاش بهم میریزه خودتی

شکر کن و خودتو ب حکمت خدا بسپار

معشوق به سامان شد تا باد چنین بادا✨

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز