ده ساله ازدواج کردم
شوهرم موقع خواستگاری گفت خونه دارم
باباش خونه بغلی خودشونو همسایه میخواسته بفروشه خریده
طبقه همکف ماله شوهرمه طبقه بالا مال خواهرش
ولی اونجا نرفتیم چون من نمیخواستم پیش مادرشوهر باشم(بشدت دخالتگر و مشکل سازهستن) و اینکه خونه خیلی قدیمی و داغون بود
داده بودن اجاره منم دلم خوش بود بلاخره میفروشن ما هم با سهم خودمون یه خونه میخریم یا یه زمین که بسازیم یا حتی میخواستم به مامانم اینا بگم نصف دیگه هم اونا بدن پولشو یه خونه نسبتا خوب بخریم
ولی ده سال گذشته من همچنان مستاجرم
شوهرمم به هیچ عنوان نمیخواد اون خونه رو بفروشه
الانم خواهرش از بس ناسازگاره به قصد طلاق اومده جهازشو طبقه همکف چیده با پسرش زندگی میکنه
بماند تو این خونه ای که هستیم اصلا راحت نیستیم ولی چند وقت بود سقف خونه نم داده بود شوهرم هیچ کاری نکرد عین بیعارا گفت الان نمیشه کاری کرد( در حالیکه میشد) الان یه نم وحشتناکی خونه رو گرفته که من آشپزخونه و هال رو ظرف گذاشتم آب چکه میکنه
من تو این زندگی همیشه کوتاه اومدم بارها از شوهرم خواهش کردم به فکر خونه باشه هربار سرم داد زده که نمیخوام دست از سرم بردار
میخوام بچه هامم بردارم برم خونه مادرم بهشم پیام میدم ازین وضعیت خسته شدم