2777
2789

مهمونی بودیم باجناق پدرشوهر

کلا پدرشوهرم سرد بود یهو وسط قلیون کشیدن با ایما و اشاره و حرف گفت شالتو درست کن عقب رفته بود شالم این از این

نگاهاش یطور شاکی مانند بود

بعدم که وسط حرف و خنده خانما که منم همراهی میکردم بلند خیلی جدی گفت خب توام حرفی بزن خاطره بگو 🫥

موقع خداحافظیم دست دادنی دست داد اما نگاهش یه سمت دیگه بود کلا تو زاویه بود

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

زیاد اهمیت نده .از بین میری ..بعضی بیمار روانی هستن

من هیچ وقت هیچ چیزی رو تو زمان خودش تجربه نکردم ..همیشه خدااا حسرت چیزای ک ارزوشو داشتم بدلم گذاشت .....الان دیگ هیچی برام مهم نیس هر اتفاقی ک بیفته .....تمام تلاشمو میکنم اونای ک دور اطراف من هستن ب چیزای ک میخوان برسن ..تمام خودمو وقف میکنم تا دلی شده ی ساعت شاد بشه .چون همیشه لبخندم رو لبم خش شده 💔😥برام دعا کنید هرکی ک امضامو میخونه فقط محتاج کسی نشم 😭

پدر شوهر جز نچسب ترین اعضای خانواده شوهره،جدیش نگیر من که هیچوقت از پدر شوهرم خوشم نیومده،حتی وقتی حرف میزنه دلم نمیخواد به حرفاش گوش کنم،فقط بخاطر شوهرم تحملش میکنم،پدر شوهر من یه آدم خود رای و لجباز و پر ادعاس،قبلا چاق بودم هی حرف زد بهم و مسخره میکرد مردک بیشعور تا یبار جلو شوهرم گفت شوهرم جوابشو داد دیگه دهنشو بست وای متنفرم ازش 🤦

فقط 8 هفته و 2 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40

هرچه در جستجوی آنی، آنی 💚

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز