دیروز یک جایی بودم یک خانمی بود خیلی مذهبی ماهم مذهبی هستیم ولی اون خیلی مذهبی و مقید و خیلی هم خانم خوب و مهربونی هست از دوست های خواهرم هست تعریف می کرد چند سالی بار دار نمی شده همه کاری کرده حتی رفته سلول های بنیادی طهران و هزاران کار بار دار نمی شده در حدی بوده که شوهرش می خواسته زن بگیره خیلی ناراحت شدم بعد ها خدا دیگه بهش بچه داده الان یک پسر و یک دختر داره ولی از این که شوهرش می خواسته بره زن بگیره خیلی ناراحت شدم چون خانم به شدت خوب و خشگل وپوست سفید و خوشتیپ و مهربونی هست
چند سال میشه تحمل کرد حرف بقیه رو نادید گرفت از یه جایی به بعد دیگه نمیشه
خیلی ها رو دیدم که حرف بقیه براشون مهم نیست یکی از فامیل هامون مرده با یک زنی ازدواج کرد که 12 سال از خودش بزرگ تر بود الانم خیلی خوشبخت هستن و بچه بزرگ دارن مامان مرده مخالف بود ولی این کار خودش کرد یا همين پسر دایی خودم عاشق یک دختره می شه با تمام مخالفت های خانوادش بازم با دختره ازدواج می کنه الان تو عقد هستن