نسبت فامیلی نزدیک با شوهرم دارم، همسرم یک برادر و دو خواهر داره که شهر دیگه زندگی میکنن و متاهل هستن. خواهر دیگشون تو همین شهر خودمونن و ازدواج کرده
خواهرشوهر دیگه ای دارم مریض احوال، رو جا نیست اما خیلی حرف میزنه و رو مخمه و بیماره، بیرون تنهايي نمیتونه بره و... 35 سالشه
بعضی اوقات که در حد چند ساعت یا یک روز تمام پیشم بود اینقدر حرف میزد که اعصابم بهم مي ریخت اما روم نمی شد چیزی بگم بهش،
الان پيش نامادری و پدر شوهرم زندگی میکنه حالا بعد فوت پدر شوهر( ان شاء الله صد سال زنده باشه)
توقع درستیه که انتظار داشته باشن من چون فامیلشونم نگهداریش کنم؟؟؟ من نهایت یک روز در هفته بتونم تحمل کنم و گرنه نمیتونم به پای اون بسوزم و بسازم. خواهش میکنم نگید ثواب داره و اینا، واقعا سخته
فک نکنم خواهر برادراش ازینایی باشن که بخوان خرج پرستار کنن یا ببرنش بهزيستي.
به این موضوع خیلی فکر میکنم مث خوره افتاده به جونم
اگر برای شما همچین موقعیتی پيش بیاد چکار میکنید؟
چه تصمیمی درسته?