سلام بچه ها من ۲۰ سالمه یه روز رفتیم توی دارخونه یه دکتری بعد من کنکور داده بودم مامانم به دکتر دارخونه داره گفت دختر منم مثل شما میخواد دکتر بشه
اینم بگم دکتر مرد بود
گفت انشاللله بشه
بعد از ۶ ماه باز دیدمش
خیلی نگاهم کرد وحشت ناک انگار خیلی خوشش اومده بود بعد از مامانم پرسیده بود دختر خانومتون قبول شد یا ن مامانم گفته بود ن بعد اون دکتره گفته بود انشاالله میشه
بعد رفتیم خونه یکی دوستامون مامانم گفت فک کنم اون دکتره از دختر من خوشش میاد و اگه دکتر بود خاستگاری میکرد
بعد دوباره رفتیم مغازش دیدم رو دارویی ک به من داد نوشته شده شهر کوچک است
ذهنم درگیر شده منظورش یعنی چی
یعنی اون زنه چیزی رفته بهش گفته
منظورش یعنی چی اخه مامانم فقط حسش رو به اون زنه گفته اخه چیز خواسی نگفتهدک چرا باید اینجوری من هیچ جسارتی نداشتم یا اصن نگاهش هم نکردم خودش اومده جست و جو کرده مامانمم یه چیزی گفته تقصیر خودشه نباید پس این کارا رو میکرد ن اصن جرئت نکرد با خودم صحبت کنه یا بی احترامی نکرد از مامانم فقط پرسیده بود وگرنه من بعد اون ک هنوز نفهمیده بودم تنهایی رفتم خرید کردم هامون جا شماره میاد برا هوس بازی ولی ن بعدا از مامانم پرسیده و جو کرده بود
منم نگفتم بیاد بگیره مامانم گفت دکتر بشی موقعیت های خوبی داری مث این ک بهت زل زده بود و چشم ازت بر نمیداشت گیرت میاد به اون زنه هم همینو گفت ما ک نگفتیم بیاد بگیره من میگم یعنی چی شده ک اینجوری نوشته
اگه با دوستای ما ارتباط داره و ما خبر نداریم خیلی لاشین همشون